آخرین سخن علي عليه السلام
حضرت على عليه السّلام قبل از لحظاتى كه اجل وى فرا رسد، مردم را سفارش مىكند كه مراقب باشند و بدانند كه اجل ناگهان فرا مىرسد در حالى كه شما از آن فرار مىكنيد. و وصيت مىكند مردم را كه به خدا شرك نورزند و سنت و شريعت پيامبر را ضايع نكنند. بعد فرمود:« من ديروز رهبر و همراه شما بودم، امروز مايه عبرت شمايم و فردا از شما جدا خواهم شد.» گفت و گفت تا رسيد به آن جايى كه مردم را متوجه عدالت گسترى خود كرد و فرمود: " غداً تَرَونَ أَيّامِي وَ يُكشَفُ لَكُمْ عَن سَرائِري وَ تَعرِفُونَني بَعْدَ خُلُوِّ مَكانِي و قِيامِ غَيْري مَقامي؛ فردا ارزش ايام زندگى مرا به خوبى خواهيد دانست و مكنونات خاطر و ناراحتى درونيم برايتان آشكار خواهد شد و پس از آن كه جاى مرا خالى ديديد و ديگرى به جاى من نشست كاملاً مرا خواهيد شناخت". (16)
آنچه را كه على عليه السّلام در مورد عدالت مىگفت، خود با تمام وجود به آن عمل مىكرد، رفتار عادلانه او ناشى از بينش وسيعى بود كه آن بزرگوار از ضرورت اجراى عدالت داشت و در تمام جنبههاى فردى و اجتماعى، خصوصاً در روزگار زمامداريش، به آن پايبند بود. اگر كسى پست و مقامى نداشت و حاكم و فرمانروايى هم نبود و ديگران را به عدالت سفارش مىكرد، سخنانش تأثير چندانى نداشت، اما اگر شخصى، فرمانرواىِ قلمرو وسيعى بود و اموال و نفوس مردم در دستش بود و آن گاه سرسختانه به عدالت رفتار كرد، بسيار ستودنى و قابل تمجيد است. على آن يگانه مردى است كه نه فقط در گفتار بلكه در رفتار فردى و اجتماعىاش، عدالت موج مىزند. او از همان روزهاى نخست كه قدرت اجرايى حكومت را به دست گرفت، مردم را به دادگسترى دولت خود نويد داد و برنامههاى اصلاحى خود را آغاز كرد. استانداران، فرماندهان، و همه كارمندان عالى رتبهاى كه عثمان بر شهرها و مناطق به ناحق گماشته بود بركنار كرد و به جاى آنان كسانى كه امتحان فضيلت و پاكدامنى داده بودند به كار گمارد و تمام آنها را با دستور العملهاى اسلامى و با شعار تقوا، راستى، پاكدلى، مهربانى، صداقت و درستى اعزام مىكرد. آرى، امام على عليه السّلام در طول پنج سال حكومتش، به گونهاى رفتار كرد كه نمونه كامل يك فرمانرواى جامعه انسانى براى هميشه تاريخ شد. و به حق مىتوان گفت كه اگر حكومت على عليه السّلام نمىبود عدالت اجتماعى در جامعه پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله معنا و مفهوم پيدا نمىكرد و به جز مسموعاتى باقى نمىماند. ما در اين جا فقط چند نمونه از كردارهاى عادلانه آن امام بزرگوار را ذكر مىكنيم .
على عليه السّلام و ابن ملجم
پس از آن كه اشقى الاشقياء، ابن ملجم مرادى، مأموريتى را كه در جلسه سرى خوارج به عهده گرفته بود انجام داد و نه تنها عالم بشريت بلكه ملكوتيان و ساكنان قرب الهى را در مرگ پيشواى آزادگان و الگوى فضايل و تقوا و حاكم به عدالت و رأفت، مولاى متقيان سوگوار و مصيبتزده كرد، شايد بعضى فكر مىكردند در لحظاتى كه حضرت چشم باز مىكند و پرواز روح ملكوتيش به عالم بالا نزديك مىشود درباره مجازات قاتلش سخن بگويد.
اما على كه مرد خدا و مرد حق است و تا روز قيامت سرمشق است، درباره قاتل ناپاكش چنين گفت: " با اين مردى كه در بند شماست مدارا كنيد و از همان شيرى كه من مىنوشم به او بنوشانيد. اگر جان به در بردم خود مىدانم با او چه كنم و اگر از شمشير او به عالم ديگر رفتم و خواستيد قصاص كنيد او را با يك ضربت بكشيد، مبادا او را مُثله كنيد.(14) كه از رسول خدا شنيدم از مثله بپرهيزيد ولو نسبت به سگ گزنده". لحظهاى بعد اضافه كرد: "اى فرزندان عبدالمطلب! از تعدى به جان و مال مردم دورى كنيد، نبينم شما پس از مرگ من به نام اين كه اميرالمؤمنين را كشتهاند دست به خون مردم بيالاييد و كسانى را به نام محرك و معاون جرم به قتل برسانيد". (15)
در كجاى تاريخ شما سراغ داريد كه خليفه يا پادشاه يا اميرى كشته شود و دم مرگ درباره قاتل خود چنين سفارش كرده باشد؟ آيا الفاظ مىتواند اين همه روح بلند و بزرگ و با عظمت را بيان كند؟ هرگز! زيرا همان گونه كه على تنها بود كارهاى او هم منحصر به اوست و لفظى، گنجايش آن همه بزرگى را ندارد.
مصادره اموال به يغما رفته
ابن ابى الحديد از ابن عباس نقل مىكند: روز دومى كه مردم با امام بيعت كرده بودند به مسجد آمد و فرمود: " وَاللهِ لَو وَجَدتُهُ قَد تُزوِّجَ بِهِ النِساء، وَ مُلكِ بِهِ الاِْماء، لَرَدَدْتُهُ، فاِنَّ فِى الْعَدلِ سَعَةً وَ مَن ضاقَ عَلَيهِ الْعَدلُ فَالجُورُ عَلَيهِ اَضْيَقْ " به خدا سوگند! آنچه از عطاياى عثمان و آنچه از بيت المال مسلمين به اين و آن بخشيده به صاحبش (بيت المال) برمىگردانم اگر آن اموال، كابين و مهريه زنان باشند و يا با آن، كنيزان را خريده باشند. زيرا عدالت گشايش مىآورد و كسى كه عدالت بر وى گران آيد تحمل ظلم و ستم بر او گرانبارتر خواهد بود.(1(
اين سخنان تند ولى صريح و آشكار درباره باز گرداندن اموال كسانى بود كه عثمان به جمعى از بستگان و اصحابش بدون اين كه خدمتى به اسلام و مسلمين كرده باشند بخشيده بود. (2) آرى على عليه السّلام از همان روزى كه به مقام حكومت رسيد عملاً دست به كار شد وعدالت اجتماعى را به اجرا درآورد.
سهم مساوى على و غلام او
ابى رافع نقل مىكند كه طلحه و زبير نزد اميرالمؤمنين آمدند و گفتند: عمر از بيتالمال به ما سهم بيشترى مىداد. امام فرمود: رسول خدا چقدر مىداد؟ آنها ساكت شدند، امام فرمود: مگر نه رسول خدا اموال را به طور مساوى بين مسلمين تقسيم مىكرد؟ گفتند: چنين بود. امام فرمود: روش پيامبر نزد شما درستتر است يا راه عمر؟ گفتند: البته روش رسول خدا، اما ما سابقه بيشترى در اسلام داريم و زحمت بيشترى متحمل شدهايم و نيز از بستگان رسول خدا هستيم؟ امام فرمود: سابقه شما به اسلام بيشتر است يا سابقه من؟ گفتند: سابقه شما. فرمود قرابت و بستگى شما به رسول خدا بيشتر است يا من؟ گفتند: شما. فرمود: زحمت من در راه اسلام بيشتر است يا شما؟ گفتند: زحمت شما. سپس فرمود: به خدا سوگند! بين من و اين اجيرم امتيازى نيست. و با دست مبارك اشاره به اجير كرد.(3)
خاموش كردن چراغ بيت المال
شبى اميرالمؤمنين عليه السّلام بر بيتالمال داخل شد تا تقسيم آنها را در دفتر حساب بنويسد. در اين هنگام طلحه و زبير وارد شدند. على عليه السّلام چراغى كه مقابلش بود خاموش كرد و فرمود چراغ ديگرى را از خانهاش بياورند. آنها سؤال كردند ميان دو چراغ، چه فرقى است؟ فرمودند: روغن اين چراغ از بيتالمال است، در روشنى آن نشستن و با شما در غير بيتالمال سخن گفتن، درست نيست.(4)
درد دل على با مالك اشتر
روزى امام عليه السّلام در نزدِ مالك اشتر از فرار مردم به سوى معاويه شكايت كرد. مالك اشتر گفت: يا اميرالمؤمنين! ما به همراهى مردم كوفه با اهل بصره قتال كرديم و نظرهايمان يكى بود. بعد اختلاف پيدا شد و دشمنى يافتند و نيتها سست شد و عدالت كم شد، شما هم ميان آنها به عدل و انصاف عمل مىكنى و طبقات شريف را بر وضيع امتيازى نمىدهيد؛ لذا طايفهاى كه با تو هستند به تنگ آمده و از حقى كه فراگير شده خسته و دلتنگ شدهاند و از عدالتى كه در آن واقع شدهاند افسرده گرديدهاند و ساخت و ساز معاويه و احسانهاى او متوجه به اهل غنا و شرف است. از اين جهت نفوس مردم، مشتاق دنيا شده است. كم هستند كسانى كه طالب دنيا نباشند و بيشترشان از حق گريزانند و خريدار باطلند و دنيا را بر آخرت ترجيح مىدهند، اينك اگر شما صلاح بدانيد مقدارى سركيسه را باز كنيد، گردنشان به سوى تو خم خواهد شد و نسبت به شما صميميت نشان مىدهند و دوستى آنان بر شما خالص مىگردد. خداوند كار ساز تو باشد يا اميرالمؤمنين! و دشمنانت را خوار، نقشه آنان را سست و امورشان را پريشان و از هم بپاشد. خدا به آنچه عمل مىكنند آگاه است.
على عليه السّلام ضمن حمد و ستايش خدا و درود بر پيامبرش فرمود: اما اين كه از طرز عمل و روش ما درباره عدالت گفتى، خداوند متعال مىفرمايد: مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَن اَساءَ فَعَلَيها وَ ما رَبُّك بِظلاّمٍ لِلْعَبِيد(5) من از اين كه كوتاهى كرده باشم در آنچه ذكر كردى بيشتر خائفم، و اما آنچه گفتى كه حق بر آنها سنگين است بدين جهت از ما جدا مىشوند، خداوند عالم است كه فرار آنها از جور و ستم نيست نه آن كه از ما جدا شدهاند و به عدلى پناه بردهاند، بلكه آنها فقط در طلب دنيايى بودهاند كه زوال پذير است و به زودى از آن جدا خواهند شد و روز قيامت سؤال خواهند شد كه آيا به دنبال دنيا رفتند يا براى خدا كار كردند؟
و اما آنچه ذكر كردى كه ما اموالى را به آنها ببخشيم و با مردانى ساخت و ساز كنيم تا دلهايشان را صيد نماييم، ما نمىتوانيم بيشتر از حقى كه دارند به آنها ببخشيم و خداى سبحان مىفرمايد: كَمْ مِنْ فِئةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئةً كثيرةً بِإذْنِ اللهِ(6) خداوند، محمد را تنها برانگيخت بعد از آن كه تنها بود، زياد كرد پيروان او را، پس از آن كه ذليل بودند عزّت بخشيد و اگر خداوند خواسته باشد كه اين امر به ما واگذار شود مشكلات آن را براى ما آسان خواهد كرد و اندوه را از ما مىزدايد.
اى مالك! من نظريات تو را تا جايى كه رضاى خدا در آن باشد مىپذيرم و تو امينترين مردم نزد منى و پيش من از صميمىترين و معتمدترين و موثقترين مردم هستى.(7)
توبيخ خزانهدار بيتالمال
يكى از دختران اميرالمؤمنين عليه السّلام از ابو رافع خزانهدار بيتالمال(8) گردنبندِ قيمتى، كه از غنايم بصره و در بيتالمال بود، به عنوان عاريه مضمونه گرفت تا در عيد قربان به آن زينت كند و پس از سه روز بازگرداند، اميرالمؤمنين عليه السّلام گردنبند را به گردن دخترش ديد و شناخت، از او پرسيد: از كجا اين گلوبند به تو رسيده است؟
دختر گفت: از ابى رافع گرفتم تا در عيد قربان به آن زينت نمايم!
اميرالمؤمنين عليه السّلام به ابو رافع فرمود: آيا به مسلمانان خيانت مىكنى؟ گفت: پناه به خدا مىبرم كه به مسلمانان خيانت كنم. حضرت فرمود: پس چگونه گردنبندى كه در بيتالمال مسلمين بوده بدون اجازه من و رضايت مسلمانان به دخترم عاريه دادى؟
گفت: اىاميرالمؤمنين! او دختر تو بود و از من خواست كه براى زينت خود، آن را به وى عاريه دهم و من هم به عنوان عاريه مضمونه كه آن را به من بازگرداند به وى عاريه دادم، وانگهى من با مال خودم آن را ضمانت مىكنم و بر من است كه آن را سالم به جايش برگردانم.
حضرت فرمود: همين امروز آن را برگردان، و مبادا اين كار تكرار شود كه مورد عقوبت من قرار خواهى گرفت و دخترم را بيش از اين مؤاخذه مىكنم. اگر او گردن بند را به غير عاريه مضمونه گرفته بود مىديدى كه اولين زن هاشميه بود كه دست او را به خاطر سرقت قطع مىكردم.(9) راوى مىگويد: اين خبر به دختر على عليه السّلام رسيد، آمد خدمت پدر و عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! من دختر و پاره تن تو هستم، چه كسى سزاوارتر از من است كه از اين گردنبند استفاده كند؟
حضرت به وى فرمود: اى دختر على بن ابى طالب! خود را از حق دور مكن. آيا همه زنان مهاجرين در اين عيد با مثل اين گردنبند، خود را مىتوانند بيارايند و زينت دهند؟!
ابى رافع مىگويد: من گردنبند را از وى گرفتم و به بيتالمال باز گرداندم.(10)
على عليه السّلام و مرد يهودى
على عليه السّلام در ماجرايى قضايى همراه مرد يهودى به نزد شريح قاضى رفت، آن حضرت به يهودى فرمود: اين زره، براى من است نه آن را فروختهام و نه به كسى هديه كردهام. يهودى گفت: زره از آن من است و در دست من است، شريح از اميرالمؤمنين پرسيد: آيا شاهد (بينه) دارى؟ حضرت فرمود: اين قنبر و فرزندم حسين هر دو شهادت مىدهند كه اين زره مال من است.
شريح گفت: شهادت فرزند براى پدرش پذيرفته نيست و شهادت بنده نيز براى مولايش مورد قبول نيست، زيرا اينها هر دو، طرف تو را مىگيرند.
اميرالمؤمنين عليه السّلام فرمود: " واى به حال تو اى شريح! از چند جهت خطا كردى: يك جهت اين كه من امام و پيشواى تو هستم و تو با اطاعت من متدين به دين خدا هستى و مىدانى كه من سخن باطل و بيهوده نمىگويم و تو ادعاى مرا باطل مىدانى و قول مرا رد كردى آن گاه از من بيّنه خواستى، يك بنده و يكى از سروران جوانان بهشت مطابق نظر من گواهى دادند ولى تو شهادت آن دو را نيز نپذيرفتى، بعد هم ادعا مىكنى كه اينان در اين قضيه به نفع من شهادت مىدهند". آن گاه فرمود: "من عقوبت تو را در اين مىبينم كه سه روز در ميان يهوديان به قضاوت بگذرانى، او را بيرون ببريد".
شريح را به قُبا (محل يهودى نشين) بردند و سه روز در بين يهوديان قضاوت كرد آن گاه به مدينه بازگشت. (11)
مرد يهودى كه شاهد اين قضايا بود و اين ماجرا را شنيد گفت: اين اميرالمؤمنين است كه مرا به نزد قاضى آورده و قاضى هم عليه وى حكم كرده، او مسلمان شد. سپس گفت: بلى اين زره، زره شماست كه در جنگ صفين از شتر خاكسترى رنگ شما به زمين افتاد و من آن را برداشتم.(12)
على عليه السّلام و مرد سارق
مرحوم كلينى در كافى از «حارث بن حضيره» نقل مىكند كه گفت: در مدينه عبور مىكردم به مرد حبشى كه در حال كشيدن آب بود و دستش قطع شده بود برخورد كردم، از او پرسيدم چه كسى انگشتان دستت را بريده است؟
مرد حبشى گفت: دستم را بهترين مردم (على بن ابىطالب) قطع كرده است، چون با جمعى كه مشغول سرقت بوديم دستگير شديم و ما را نزد على ابن ابىطالب بردند، پس اقرار به سرقت كرديم. امام به ما فرمود: مىدانيد كه سرقت حرام است؟ گفتيم: بلى مىدانيم. آن وقت حضرت دستور داد حد خدا را بر ما جارى كنند و انگشتانمان را قطع كردند و كف دست را باقى گذاشتند. بعد دستور داد ما را در خانهاى بازداشت نمودند. با روغن وعسل ما را پذيرايى كردند تا جراحتهاى دستمان بهبودى يافت. بعد دستور داد ما را از حبس بيرون آوردند و بهترين لباس را به ما پوشانيدند و به ما فرمود: اگر توبه كنيد و اصلاح شويد براى شما بهتر است و خداوند دستهاى شما را در بهشت به شما ملحق مىكند و اگر توبه نكرديد و اصلاح نشويد در آتش جهنم به شما ملحق خواهد كرد.(13)
آرى، اگر چه عدالت تلخ است اما اگر كسى خدا را در نظر بگيرد عدالت بر او گوارست اگر چه به زيان او باشد.
برگرفته از وبلاگ : http://www.mehr6.blogfa.com
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 270 و نهج البلاغه، خطبه 15.
2 . شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 269.
3 . بحار الانوار، ج 41، ص 116.
4 . حنفى كشفى ، مناقب مرتضويه، ص 365 ؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 110 و بحار الانوار، ج 41، ص 116.
5 . فصلّت (41) آيه 46.
۶. بقره (2) آيه 249.
7 . ابو اسحاق ثقفى ، الغارات، ج 1، ص 70 .
8 . ابو رافع غلام رسول خدا بود، در ابتدا غلام عباس بود بعداً او را به رسول خدا هديه كرد. وقتى شهادت داد كه عباس مسلمان شد، حضرت آزادش كرد. وى از شيعيان و مخلصين حضرت على عليه السّلام بود و او را در عهد خودش خزانهدار بيتالمال كرد، داراى چند اسم است: ابراهيم، اسلم، هرير و ثابت.
9 . از روايت استفاده مىشود كه اگر كسى از اموال عمومى و بيتالمال دزدى كند مثل سرقت از اموال شخصى است و بايد دستش قطع شود.
۱۰. شيخ طوسى، تهذيب الأحكام، ج 10، ص 151 ؛ وسائل الشيعه، ج 18، ص 521 و ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 108 .
11 . در نقل «عبقرية الامام» است كه وقتى شريح به نفع يهودى حكم كرد. يهودى برخاست و رفت و اميرالمؤمنين عليه السّلام نگاه مىكرد. مرد يهودى چند قدمى نرفته بود كه برگشت و گفت: آگاه باشيد من شهادت مىدهم كه اين قانون و احكام پيامبران خداست، چرا كه خليفه مسلمانان براى حق خودش به نزد قاضى منصوب خود مىرود و قاضى هم عليه او حكم مىكند، شاهد باشيد من مسلمانم (شهادتين را گفت) سپس گفت: زره از آن على عليه السّلام است كه در صفين از مركب خاكسترى رنگ شما افتاد و من آن را برداشتم. امام فرمود: حال كه مسلمان شدى زره هم مال تو باشد. آن مرد از بهترين ياران حضرت شد و مشاهده شد كه در ميدان جنگ نهروان در ركاب حضرت على عليه السّلام مىجنگيد.
12 . ابن شهر آشوب، مناقب، ج 2، ص 105؛ بحارالانوار، ج 41، ص 56، اين داستان در الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 401، الغارات، ج 1، ص 114 اخبار القضاة، ج 2، ص 200 و عبقرية الامام عباس عقاد مصرى، ص 49، با كمى اختلاف نقل شده است.
13 . فروع كافى، ج 7، ص 264، وسائل الشيعه، ج 18، و نيز كلينى در كافى، ج 7، ص 260، نظير همين قضيه را از محمد بن مسلم از امام باقر عليه السّلام نقل كرده است.
14 . در جاهليت رسم بوده كه كسى را كه مىخواستند خيلى مجازات كنند گوش و بينى او را مىبريدند، همچنان كه دشمنان اسلام، حمزه را چنين كردند و در اصطلاح عرب به اين كار مُثْله مىگويند.
15 . حسن صدر مرد نامتناهى، ص 35.
16 . نهج البلاغه، خطبه 149.